تبليغاتX
نیلوفر مرداب

سلاممممممم

اسباب کشی کردم

بلاگ اسکای قابلیت جواب به کامنتا رو داره که من خیلی دوست دارم

اینم آدرس جدیدمه نیلوفر مرداب

خداحافظ بلاگفااااااااااااااااااااا


 

نوشته شده توسط نیلوفر در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 19:55 موضوع | لینک ثابت


نمایشگاه!!!!!

 سلامممممممم

دیروز رفتیم نمایشگاه کتاب.  البته همچین یهویی نرفتیما . من صبح ساعت ۶ که پا شدم رفتم کلاس ، تا ساعت ۱۱ کلاس داشتم بعدم پا شدم رفتم خونه مامان بزرگم که با دختر عمه های گرام بریم نمایشگاه.

مینا دختر بزرگه همون عمم که مشهد زندگی میکنه اومده بود تهران که بره نمایشگاه(حال میکنین پشتکارو؟  ). بعد ندا و مژگان دخترای اون عمم و زن عمومم قرار شد بیان. دیگه این گونه شد که ما راهی نمایشگاه شدیم.

حالا یکی نبود به من بگه آخه آدم حسابی حداقل یه کفش درست حسابی می پوشیدی آخه آدم با کفش بلند پا میشه بره نمایشگاه؟ البته خودم صبح به خودم گفتما اما اون یکی کفشی که گرفتم و مثلا راحته هنوز جا باز نکرده می خواستم اونو بپوشم پامو میزد منم پاشنه رو ترجیح دادم

خلاصه آقا ما رفتیم اونجا ، این مینای ذلیل شده هممونو الاف چند تا کتاب خارجی کرده بود که آخرم پیدا نکرد.  هر کسی هم چشمم به یه مدل کتاب بود . ندا همش دنبال کتابای فلسفی میگشت. من چشمم ی به کتابای آموزشی بود یا از این کتابا که زنا و مردا عاشق کی میشن و زنان ونوسی و مردان مریخی و راه کارهایی برای زنان جوان و اینا....  مینا هم که با این کتاب خارجیاش خلمون کرده بود

دیگه آخرش به این نتیجه رسیدیم که سر یه ساعت با هم یه جا قرار بزاریم هر کی هم بره اون سالنی که می خواد. ندا و مینا با هم رفتن، زن عموم با بچه ش، من تنها، مژگانم تنها. 

 خریدیم و برگشتیم دیگه. حالا موقع برگشتن اگه بدونین این ندا چقد مسخره بازی در آورد.منم که غش میکردم از دست این از خنده. هی بقیه میگفتن هیس ، زشته ، آبرومون رفت و اینا...  هی ما بیشتر خندمون میگرفت.

دیگه آخرش اینا رفتن منم اومدم خونه دیدم فقط نازنین خونست. مامانم اینا رفته بودن برای خواستگاریه دختر عموم . عموم فوت کرده دیگه بابای من بودو و دایی دختر عموم.

خلاصه که من اومدم عین جنازه گرفتم خوابیدم تا همین یه ساعت پیش ، الانم که در خدمت شما هستم

تازه می خوام دختر عمومو نصیحت کنم در باب زندگی .  البته اینم بگم دختر عموم سه سال از من بزرگتره.  چه کنم دیگه ... 

فعلا بایییییییییییییی

                                        ***************************

بازم من قالب عوض کردم


 

نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 10:58 موضوع | لینک ثابت


بی حوصله!

سلاممممممممم

بی حوصله ام ، خیلی زیاد

بدبختی اینجاست نه قیافم نشون میده نه رفتارم نه حرف زدنم که مثلا من ناراحتم

با همه که با شوخی و خنده حرف میزنم، مسخره بازیامون با نازنینم که سر جاشه. فقط یکی از دوستای خیلی نزدیکم میدونه همچین یه ذره قاطیم

بیچاره نگرانمم میشه ، الهیییییییییییییییی 

من یه عالمه درس دارم  که طبق معمول حال ندارم بخونمشون

من حالم بده ، دلم گرفته چی کار کنم خداااااااااااااااااااااااااااااااااا

                                   ********************************

پی نوشت: اگه با یه آدم خیلی پررو حرف بزنین که وسط یه حرفش بخواین بزنین تو دهنش ، خوانواده تونم تایید کنن که شخص مورد نظر خیلی پررو هستش و دیگه هم نبینینش و حسرت یه تو دهنی زدن بهش رو دلتون بمونه چی کار میکنین؟

فعلا بایییییییییییی

                                *********************************

چه احساسی دارین اگه یه ظهر تا شب که با خواهرتون تنهایین ، بعد یه دفعه بیاد بهتون خیره بشه بعد بگه وای ، تو یه موجود زنده ای تو این خونه ، بعد بغلتون کنه ببوستتون؟

به نظرتون اگه نازنین نمیگفت من میفهمیدم که یه موجود زنده ام؟

                               *********************************

با این که اون یکی قالبو خیلی دوست داشتم اما مجبور شدم عوضش کنم آخه قاطی کرده بود

ای بابا ما که شانس نداریم اینم روش


 

نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 14:41 موضوع | لینک ثابت


بلد نیستم !

سلاممممممممممم

امروز ساعت هشت دیدم مامانم و بابام دارن حرف میزنن بعد مامانم هم زنگ زد به دختر عمم داشت حرف میزد که من با صداشون از خواب بلند شدم. روزمم با شنیدن خبر فوت شروع کردم. اون دایی بابام بود که گفتم سرطان داره،بنده خدا دم صبح تموم کرده بود.  طفلی دختراش. ۴ تا دختر داره که دو تاشون ازدواج کردن دو تا شونم تو خونه ان.

الانم مامانم اینا پا شدن رفتن اراک (آخه اونا اونجا زندگی میکنن) ، منو با یه خونه نا مرتب گذاشتن  تازه باید غذا هم درست کنمای خدااااااااااااااااااااااااااا، من آشپزی بلد نیستممممممممممممممممممممممممممممم..

فردا قرار بود بریم مهمونی که کنسل شد. حالا این وسطه دختر عموم زنگ زده که زنگ بزن پوریا(دوست پسرش که ۴ سال از خودش کوچیکتره) بگو عکسای منو بده آرزو. آخه خانم می خوان ازدواج کنن دارن عکساشونو جمع آوری میکنن.

منم زنگ زدم دختر عمم دعوتشون کردم فردا بیان اینجا با خواهرش دوتایی. انقده خوش میگذرهآخه بابام گفت جمعه که سوم داییه تو هم بیا اراک من گفتم کلاس دارم(واقعا دارماااا) بعدم گفتم اینا رو دعوت کنم بیان بمونن که منم نرم اراک.

همینا دیگه . باید برم دو تا کتابم بخرم آخه دو تا از درسایی که ما خوندیم حذف شده دو تا درس دیگه گذاشتن جاش. این کتابای بی صاحاب مونده هم پیدا نمیشه هر جا میریم ندارن.

یکی بگه من امروز چه جوری غذا بپزم،دستورشو از مامانم گرفتما ولی یادم رفته.

فعلا باییییییییییییییییییییی

                      *************************************************

پ.ن: وبلاگ شهرام(خروس بی محل) رو فیلتر کردن. طفلی فردا جشن تولد یه سالگیه وبلاگش بودا.  اینم آدرس جدیدشه:http://zerzer.blogsky.com/. البته تو لینکامم هست. از این به بعد برید تو این یکی وبلاگش و از نوشته های جالب و آموزنده و بامزه اش لذت ببرین.

                    ****************************************************

یاد گرفتم آهنگ بزارم رو وبلاگ الان ذوق مرگم  کلی به فاطمه جون زحمت دادم

دستت درد نکنه فاطمه جونم


 

نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 12:45 موضوع | لینک ثابت


ترسای بچگی !

سلاممممممم

بنفشه جونم منو به این بازی جدیده که باید چند تا از ترسای بچگیتو بگی دعوت کرده .مرسی بنفشه جوووووووووووووون

جونم براتون بگه که:

۱) من قبل از این که برم مدرسه، شبا که میرفتم رو تختم بخوابم ، میترسیدم یه دست خونی از زیر تخت بیاد منو بگیره.  حالا بگیره چی کار کنه ، الله و اعلم.

۲)از آمپول تا حد مرگ میترسیدم البته الانم میترسما ولی الان فقط تا حدی که میرم دکتر این قلبم تند تند میزنه کلیم با این سنم التماس دکتر میکنم بهم آمپول نده.

۳)یه سریال من بچه بودم نشون میداد که یه زنی توش بود، این زنه چادر مشکی و مقنعه سفید داشت بعد یه لکه خون رو مقنعه ش بود. من از این زنه خیلی میترسیدم.

۴) از این که کاریم کنم که بابام عصبانی شه و دعوام کنه هم خیلی میترسیدم. البته حالاشم میترسم.

همین دیگه. حالا منم باید چند نفرو دعوت کنم. اسامی اون انسانهای خوشبخت به شرح زیر است:

شهرام(خروس بی محل)، مانی(رویای زندگی من)، نیاز(تپه مورچه)،فاطمه(دانلود).

فعلا بایییییییییییی

                                   

 


 

نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه یکم اردیبهشت 1386 ساعت 13:16 موضوع | لینک ثابت


خشم پدر!!!!!!

سلاممممممم

من بعد از یک دوره غیبت بازم اومدم و از همینجا اعلام میکنم که زنده ام

علت غیبتم هم به خاطر قطع تلفن بود. یعنی این قبض ما که اومد یه مقدار خیلی کوچولویی بابام عصبانی شد و به علت خشم پدر گرام ، تازه امروز تلفنو وصل کردیم.

این چند روز هم خبر خاصی نبود یعنی دو تا مهمونی رفتم ، اولی خونه عروس خانم که شرح عروسیشونو گفتم(سوده)، دومیشم تولد پرستو دوستم.  جاتون خالی انقده خوش گذشت. آهان... یکی از دوستامم بله برونش بود چند روز قبل تولد بعد تو تولد تا میومد برقصه ما لی لی لی لی میکردیم براش هی هم مسخره ش میکردیم، خیلی خوب بود.

آهان... یکی از دوستامم که ازدواج کرده ، رفت نروژ. شوهرش موند اینجا خودش رفت. من نمیدونم چجوری جرات کرد پسره رو ول کنه بره، آخه این آقا یه ذره روابط اجتماعیشون قویه.

دیگه...دیگه...آهان. فردا هم نامزدیه دختر عمومه که دو سال از من کوچیکتره. نازنینم به من میگه اینم شوهر کرد ،  تو ترشیدی موندی رو دستمون.

منم کگه خوراکم مهمونی و رقص و اینا...، خدا هم بزنم به تخته هی برام میسازه.

خب همین دیگه، خبرام تموم شد. راستی از همه کسایی هم که این مدت اومدن اینجا و به یادم بودنن ممنونم ، از دلداریاتون برای پست قبلم ممنون. امیدوارم بتونم جبران کنم.

به علت روحیه تنوع طلب اینجانب هم این قالب وبلاگ هی عوض میشه. فکر کنم عادت کرده باشین هی بیاین ببینین قالب عوض کردم

فعلا بایییییییییییی


 

نوشته شده توسط نیلوفر در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 17:51 موضوع | لینک ثابت


دلم برات تنگ شده مهربونم

فکر کنم ساعت نزدیک ۱ شب بود . تازه چشام گرم شده بود که دیدم مامانم با نگرانی اومد در کمدو باز کرد و مانتوشو پوشید. گفتم کجا؟ گفت ملیحه زنگ زده، انگار حال مامان جون بد شده گفتن بیایم ببریمش بیمارستان. خواب از سرم پرید. مامانمو بابام رفتن اونجا. نمی دونم چرا همش فکرای ناجور میومد سراغم. مگه ملیحه و شهرام و باباجون اونجا نبودن؟ پس چرا زنگ زده بودن به مامان و بابای من که بیان؟

دیگه خوابم نبرد. ساعت شد ۵/۲ اما نمیدونم چرا جرات زنگ زدن نداشتم. همش سعی میکردم فکرای بدو از ذهنم دور کنم. بالاخره پا شدم زنگ زدم اونجا. وقتی زن داییم گوشیو برداشت و گفت الو ، صدای گریه و زاری مامانمو بقیه رو شنیدم. با ترس پرسیدم خاله چی شده؟ گفت مامان جون فوب کرده خاله. گوشیو گذاشتم. یعنی چی که مامان جون فوت کرده؟ من که دیروز دیدمش. حالش که خوب بود؟

هنوز توی شوک بودم که بابا زنگ زد و گفت نازنینو بیدار کن ، حاضر شین الان میام دنبالتون. پیرهن مشکیه منم از کمد درآر. بغض گلوم داشت خفم میکرد. یه آن تصویر مامان ون اومد تو ذهنم. مزه ی شور اشکو تو دهنم حس کردم. نازنینم بیدار شد و منتظر بابا شدیم. بابا هم با یه قیافه گرفته اومد دنبالمون. رسیدیم، درو که باز کردن برامون، اولین چیزی که بعد از تو رفتن دیدممامان جون نازم بود که رو به قبله خوابونده بودنش و صورت همیشه سرخش، سفید شده بود . احساس میکردم هر آن قلبم از جا کنده میشه. توصیف قیافه بقیه مشکله برام. قیافه مامانو دو تا خاله هام که درد بی مادریو داشتن حس میکردن و ناباورانه مامانشونو نگاه میکردن. دایی بزرگم که ساکت بود و اونم مات شده بود و دایی کوچیکم که با داشتن یه بچه هنوز لوس مامانش بود و داشت صداش میکرد.

برای دومین بار یکی دیگه از عزیزامو از دست دادمو بازم احساس کردم یه تکه دیگه از قلبمو کند و با خودش برد. مراسم بعدشم که دیگه گفتن نداره . مریضیه مامانم و دو تا خاله هام و مهمونای زیادو عده کمی که باید پزیرایی میکردن که منم مامور پذیرایی بودم اما تموم اون روزا دلم می خواست یکی بود که سرمو بغلش میگرفتو منم می توستم یه دل سیر گریه کنم اما همه خیلی داغون تر از اون بودن که منو دلداری بدن.

امروز دو سال از اون موقع گذشته و ۱۷فروردین برام یکی از گندترین روزای سال شده.

مامان جونم، اگه بدونی چقدر جات خالیه و چقدر دلمون برات تنگ شده. چهره مهربونت هیچ وقت از یادم نمیره و همیشه به یادتم. دلم برات تنگ شده مهربونم.

                            ********************

این پست دیروز ۱۷ فروردین نوشته شده و امروز ثبت شده.


 

نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه هجدهم فروردین 1386 ساعت 12:10 موضوع | لینک ثابت


سفر نامه!

سلاممممم

یه چند روزی نبودم دلم برا اینجا تنگ شده بود

خوبین شما؟ تعطیلات خوش می گذره؟

عرضم به حضورتون که ما ششم رفتیم مشهد عروسی. اگه گفتین عروسیه کی؟ بزارین خودم بگم ، عروسی سوده.  حالا بگن سوده کیه. سوده خواهر محترم غزاله ست. غزاله رو که یادتونه الحمدلله؟

آره دیگه ، ششم رفتیم هشتمم عروسی بود. بعد عمه منم مشهد زندگی می کنه ، ما هم رفتیم خونه اینا.

حالا بگم براتون از عروسی. شوهر سوده که اسمش حامده ، مال مشهده. سوده هم که رفته بود مشهد برای درسش و خلاصه که سوده خانم و آقا حامد یه دل نه صد دل عاشق شده بودن . به خاطر همینم عروسی افتاد مشهد. حالا ما هم قرار بود از خونه عمم اینا بریم عروسی دیگه. بعد صبح روز هشتم تازه هممون یادمون افتاد بریم حموم.عمم ۳ تا دختر داره بزرگه میناست که ۹ ماه از من بزرگتره، وسطیه میتراست که دبیرستانیه، آخریه هم مهساست که دبستانیه و خیلی لوس.

حالا داشته باشین من و مامانم و نازنین و بابام و عمم و شوهرش و دختراش همه می خواستیم برم حموم. خوب اصولا آبم یخ میکنه دیگه.  البته نوبت من آب گرم بود ولی بقیه...

حالا بعدش داشته باشین همه می خواستیم مو درست کنیم. یکی از این ور داد می زد موهای من مونده، یکی دیگه از اون ور داد میزد پس من چی؟ . خلاصه که داستانی بود. بعدم که رفتیم تو سالن مرده که می خوند انگار اومده بود مجلس ختم ، یه ذر از جواد یساری میخوند وسطشم چهچهه میزد. آخرش دیگه گفتیم بگین ضبط بزارن. حالا شعرایی که می خوندن باحال بود. موقعی که میخواستن عروس دوماد همدیگرو ببوسن می خوندن

یک، دو، سه لاله

دوماد ببوس حلاله

بعد برای عروسم همینو خوندن بعد عروس بیچاره که دامادو ماچ کرد خوندن

ای عروس دستپاچه

حالا چه وقت ماچه

بعدم چند تا مردو آورده بودن که تربتی برقصن آخه داماد برای تربت جام بود. موقعیم که می خواستیم بریم دنبال عروس دوماد  (که مشهدیا می گفتن عروس کشون)، من غزاله رو آوردم تو ماشین خودمون. بعد مینا هم پیش ما بود ، منو غزال و مینا و نازنین نشستیم عقب و راه افتادیم دنبال عروس . فقط این بابای من عوض اینکه پشت ماشین عروس بره همش جلوی ماشین میرفت. بعد منو غزاله رو هم جو گرفته بود با تمام ماشینایی که دنبال عروس بودن بای بای می کردیم ، دست و جیغ و رقص و از این کارا هم کردیم انقدم جیغ زدیم که دیگه فرداش صدامون گرفته بود.

آهان اینو بگم. من رفتم حرم، برای همتون دعا کردم یعنی تک تکتونو اسم بردم که با هم قاطی نشینو براتون دعا کردم.

امروزم تازه برگشتیم ولی بابام الان رفت اراک . آخه داییش حالش خیلی بده، بیچاره سرطان داره. بعد امروز زنگ زدیم خونشون داییه وقتی حرف میزد انقد حالش بد بود که بابام گریه کرد بعدم پا شد رفت اراک. گفته فردا زود میاد برای سیزده به در اما من که چشمم آب نمی خوره. راستی برای دایی بابام دعا کنین حالش بهتر شه .

یه خبر دیگه هم بگم و برم . در راستای دختر خاله شدن فهمیدم که دارم دختر عمو هم میشم.

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا

زن عموم یه دختر هشت ساله داره و دوباره می خواد نی نی بیاره.

فکرشو بکنین دو تا نی نی با هم ،آخ جوننننننننننننننن.

همین دیگه فعلا برم که خیلی حرف زدم.

باییییییییییی


 

نوشته شده توسط نیلوفر در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت 17:39 موضوع | لینک ثابت


بای بای سال 85 !!!

سلاممممم

همش یه روز دیگه مونده که این سال هم تموم شه، بره پی کارش. ولی واقعا چقدر زود سالا میگذرن. هر سال شب عید من با خودم میگم یه سال دیگه هم گذشت و من یکی هنوز ول معطلم. گاهی اوقات میترسم عمرممم انقدر زود بگذره و به این همه آرزویی که دارم نرسم.

امسال سال بدی نبود برام، اتفاق بدیم خدا رو شکر نیافتاد. دو تا اتفاق خوبم برام پیش اومد. یکی دانشگاه  رفتنم بود ( حالا درسته از این فراگیراست و هنوزم امتحانشو ندادم و هنوزم دانشجوی رسمی نیستم، اما خوب یه اتفاق خوب بود برام)، اون یکیم راه انداختن این وبلاگ بود.

توی این دنیای مجازی دوستای خیلی خوبی پیدا کردم ،محدثه(البته فامیلمونه ها ، اما اینجا باعث شد خیلی به هم نزدیک شیم)، شهرام، نیما، گیلاس، مانی، نیاز، پت، صمیم، ترنم، بابایی، بنفشه، بارباپاپا، انار، فاطمه، ماهک و پیشول، شاذه، شراره، ژیگولو،تیده ا و ... (اگه کسی رو از قلم انداختم به بزرگی خودش ببخشه)، دوستایی که حاضر نیستم با دنیا عوضشون کنم.  وقتی میام اینجا حس میکنم کسایی هستن که همیشه میتونن مونسم باشن و توی خوشیا و غمام باهام شریک شن. کسایی که شاید تو دنیای واقعی هیچ وقت باهاشون آشنا نمیشدم اما، الان خوشحالم که دارمشون.

از همتونم ممنونم که باهامین

اینم آخرین آپ سال ۸۵

عید همتون مبارک باشه دوست جونای خودم. امیدوارم سال جدید براتون پر از شادی و خوشی باشه و عین صاایران هر روزش بهتر از دیروزش باشه. و امیدوارم تو این سال نه به همه آرزوهاتون که به اون چیزی که به صلاحتونه برسین.

عیدتون مبارک.

تا آپ بعدی تو سال جدید باییییییییی


 

نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 19:2 موضوع | لینک ثابت


کارهای مفید من !

سلام

حالتون خوبه یا بهتره؟

حالا می خوام از برنامه های روزانم براتون بنویسم که دلتون آب شه از این همه تنوع و زندگیه غیر تکراری .

جونم براتون بگه ، من صبحا ساعت ۹ دیگه بیدارم ، البته دیر و زودم میشه بعضی وقتا. بعد همون طوری که چشام بسته ان از نردبون تخت میام پایین و فرتی کامی رو روشن میکنم بعدم اول میام نظرامو چک میکنم ، بعدم ایمیلمو چک میکنم ، بعدم میرم وبلاگا رو میبینم ، بعدم دیگه پا میشم میرم صبحونه می خورم .

قسمت گریه دار روزانه های من بعد صبحونست. 

باید اول میز صبحونه رو جمع کنم ، بعد خونه رو جمع کنم و لباسای بابام و نازنینو که ریخته وسط اتاق بردارم ، آخه ماشالله این دو تا صبحا که میرن بیرون عادت ندارن این لباساشونو جمع کنن.

بعد باید یه دستمال بردارم برم سراغ گردگیری ، بعدم خونه رو جارو میکنم ، بعدم طی میکشم. تو رو خدا شما بگین ، زنای شوهردارم انقدر کار میکنن که من کار میکنم تو خونمون؟

به محض اتمام وظایف باز میرم سراغ کامی . یه دور دیگه اون کارایی که صبح انجام دادمو انجام میدم ، بعد اگه کسی از اد لیستامم بود یه ذره باهاش میچتم (اد لیستای من یا دوستامن یا بچه های وبلاگی) بعد این هد ستو میزارم گوشم یه چند تا آهنگ گوش میدم تا ظهر. بعد ناهارم اگه خسته باشم که می خوابم (خسته میشم آخه انقدر کار میکنم) اگرم نه ، که دوباره پای کامیم البته اگه کتاب باشه که اصلا دور و بره هیچی نمیرم عین خوره میفتم به جون کتابه تا تموم شه.

آقا همین جوری در خدمتتون هستیم تا بعد از ظهر. بعد چون ثابت شده آدم تو خونه که زیاد بمونه خل میشه ، بعد از ظهرایی که دیگه خیلی حوصلمون سر رفته با آهنگ میزاریم و با نازنین شروع میکنیم رقصیدن. البته بگم که این رقص اصلا شامل رقص به روش آدمیزاد نیستا.

انواع و اقسام رقصا به غیر از رقص درست حسابی. مثل رقص جوات ، از این رقص دو نفره ها که زن و مرد میرقصن (البته بلد نیستیم اداشو که میتونیم در بیاریم؟)، رقص تند با آهنگ ملایم و ...

بعدش یه روزایی هم این نازنین برامون ادای بقیه رو درمیاره. این بقیه شامل همه ی افراد فامیل، دوست، آشنا، من، مامانم و حتی بابام هم میشه. خانم وایمیسه ببینه هر کی چه عادتی داره و چجوری می رقصه و حتی چجوری تو آیینه نگاه میکنه ، بعدم اداشو درمیاره. و من تو این اداها ، ادای رقص شوهر عممو از همه بیشتر دوست دارم

تازه اینا که چیزی نیست ، ادای مهدی سلوکی و نرگس خدابیامرز ( پوپک) و نسرین و انواع و اقسام بازیگرا و خواننده ها اعم از فتانه  رو درمیاره.

بیشتر وقتا هم که حوصلمون سر میره یکدوممون اون یکیو میزنه بعدم اون یکی میفته دنبالش و بزن بزن میشه( راستکی بزن بزن نمیکنیما ، الکی)، چون زیادم تولید صدا میکنیم مامانم میگه (با داد و هوار) برین تو اتاقتون انقد سر و صدا کنین جونتون درآد(مهر مادریش منو کشته).

بعدم اگه تلویزیون از این سریال کشکیا داشته باشه میبینیم و دوباره بعدش میرم پای کامی . اینم بگم که ما تمام عملیاتی رو که شرحش داده شد رو وفتی انجام میدیم این کامیه بدبخت روشنه و استندبای میشه خودش. بدبخت از صبح روشنه تا شب

مابین این خل بازیامون من بازم از این وبلاگه غافل نیستم و هی میام نظرارو میخونم (نه که خیلی هم شما نظر میزارین، والا).

خلاصه فعلا عمر گران مایه این جوری هدر میشه ، باشد که یاد بگیریم عوض این خل بازیا کار مفید انجام بدیم

فعلا بایییییییییییییی


 

نوشته شده توسط نیلوفر در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 ساعت 7:26 موضوع | لینک ثابت